شمس الدين حافظ

41

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى )

54 دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند 55 دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند 56 نقدها را بود آيا كه عيارى گيرند ؟ 57 كلك مشكين تو روزى كه ز ما ياد كند 58 طاير دولت اگر باز گذارى بكند 59 در نظربازى ما بىخبران حيرانند 60 بود آيا كه در ميكده‌ها بگشايند ؟ 61 سالها دفتر ما در گرو صهبا بود 62 ياد باد آنكه نهانت نظرى با ما بود 63 تا ز ميخانه و مى نام و نشان خواهد بود 64 ياد باد آنكه سر كوى توأم منزل بود 65 دوش در حلقهء ما قصّهء گيسوى تو بود 66 دوش مىآمد و رُخساره برافروخته بود 67 گوهر مخزن اسرار همان است كه بود 68 خستگان را چو طلب باشد و قوّت نبود 69 قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود 70 از سر كوى تو هر كو به ملالت برود 71 هرگزم مهر تو از لوح دل و جان نرود 72 گر من از باغ تو يك ميوه بچينم چه شود ؟ 73 گرچه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود 74 اگر آن طاير قدسى ز دَرَم بازآمد 75 مژده اى دل كه مسيحا نفسى مىآيد 76 اى صبا نكهتى از كوى فلانى به من آر 77 اى صبا نكهتى از كوى ره يار بيار 78 روى بنماى و وجود خودم از ياد ببر 79 گر بود عُمر به ميخانه رسم بار دگر